ما سه نفر بوديم، با دكتر چهار نفر. آن ها تقريباً چهارصد نفر. شروع كردند به شعار دادن و بد و بى راه گفتن. چند نفر آمدند كه دكتر را بزنند. مثلا آمده بوديم دانشگاه سخن رانى.
از در پشتى سالن آمديم بيرون. دنبالمان مى آمدند، به دكتر گفتيم «اجازه بده ادبشان كنيم.»
گفت «عزيز، خدا اين ها را زده.»
دكتر را كه سوار ماشين كرديم، چند تا از پر سروصداهاشان را گرفتيم آورديم ستاد.
معلوم نشد دكتر از كجا فهميده بود. آمد توى اتاق. حسابى دعوامان كرد.
نرسيده برگشتيم و رسانديمشان دانشگاه، با سلام و صلوات.
باباش منتقل شده بود مشهد. ما هم بايد مى رفتيم. مادرم مى گفت «تو كه سنى ندارى، تجربه بچّه دارى ندارى با شوهرت نرو. همين جا پيش ما بمان. بچّه ات هنوز خيلى كوچيكه».
بهش گفتم «ناراحت نباش. مشهد جاى خوبيه. امام هشتم اونجاست. اگه على مريض بشه مى برمش پيش امام رضا».
با جاريم زندگى مى كرديم. آمده بوديم مشهد. على يك ساله بود; تپل و سفيد و سرحال. يك شب همين كه خواستم شيرش بدهم، ديدم لپ هاش گل انداخته; قرمز قرمز. بدنش از تب مى سوخت. گفتم شيرش بدهم شايد خوب شود. تبش بيايد پايين. آرام بگيرد. همين طور كه شير مى خورد. يك دفعه سياه شد سياه سياه ترسيدم. وحشت كردم. جاريم را صدا زدم. دويد.
- بريم دكتر
از ترس مى لرزيدم. از جايم حركت نكردم. ايستادم رو به حرم. گفتم «يا امام رضا، من به اميد تو آمده ام اينجا نذار بچّه ام از دست بره».
گفتم و راه افتاديم طرف درمانگاه.
شد مثل قبل. تپل و سفيد و سرحال. يك ماه نكشيد
برگه هاى بازجويى را گذاشتند جلوى عبداللّه. عبداللّه شروع كرد به نوشتن; خون سرد و بادقت. دو صفحه و نيم از كارهاى ضدّامنيتيش نوشت. اين كه چه طور مى خواستند او را به خلاف بكشند و او مقاومت كرده. اين كه يك نفر به خاطر اين كه ديده او چه قدر ساده است، مى خواسته گولش بزند، كتاب هاى ناجور و جزوه هاى خطرناك بارش كند و از راه به درش كند. و او جزوه ها را سوزانده، به كسى نداده بخواند و با آن آدم قطع رابطه كرده.
نوشت طلبگى را دوست دارد. فكر مى كند بايد درس عربى بخواند كه قرآن و روايات را خوب بفهمد. او را چه به سياست؟ جواب هر سؤال را كه مى نوشت، امضا مى كرد كه در كمال صحت و سلامت اعتراف كرده.
مأمور ساواك تا اين ها را خواند، عصبانى شد. زد تو سر عبداللّه كه «خاك بر سرت. بى سواد جاهل. تو و امثال تو رو گير مى آرن و فريب مى دن. طرف دارهاى خمينى شما نفهم ها هستين؟»
الف. ايوان، ايلام، ميمك:
ب. مهران، دهلران، موسيان:
الف. شهر كرمانشاه:
مركز فرهنگي كرمانشاه، دبستان شهداي كرمانشاه، محل شهادت گروه پدافند، تنديس زن قهرمان گيلان غربي.
ب. شهر پاوه:
ج. اسلام آباد، كرندغرب، سرپل ذهاب:
تنگه ي چهار زبر معروف به تنگه ي مرصاد، سه راهي اسلام آباد به پل دختر، كميته ي امداد امام خميني، پادگان الله اكبر، يادمان مقاومت، محل شهادت 27تن از پاسداران و بسيجيان ، سكوهاي تانك، دروازه ي شهادت، عكاسي صلواتي، پادگان ابوذر، تنگه ي كال داود، ايستگاه صلواتي قره بلاق، ارتفاعات بازي دراز.
د. قصر شيرين، خسروي:
ه. قصر شيرين، گيلانغرب، سومار:

الف.دو كوهه، فكّه، دهلران:
شهر انديمشك ، دزفول، سه راهي دهلران، كرخه ي نور، پل كرخه
ب . انديمشك، شوش، اهواز:
ج. اهواز، سوسنگرد، هويزه:
د.اهواز ، شلمچه، خرمشهر:
ه. خرمشهر، آبادان، اروندكنار:
